تبليغاتX
...واما عشق

...واما عشق

بچه ها محمد هم رفت...

بعد مدتها اومدم نت دلم وا شه ...

ولی حیف

کلی دلم گرفت...!

خبر دار شدم که یکی از رفیقای گل وبلاگم  رفت به اوج سکوت

و بالاخره به آرزوش رسید و به سکوت ابدی رفت  !

تنها کاری که میتونم بکنم اینه که

و من سکوت میکنم...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 16:33  توسط آزاده  | 

یه حقیقت تلخ ...

 
 
 
یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
 یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
 یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
 می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
 یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
 اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
 بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
 انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
 یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
 اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
 یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
 اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
 یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
 یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
 یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
 یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
 یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
 یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
 یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
 یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
 یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
 تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
 یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
 یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
 یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
 یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
 یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
 یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
 یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
 یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
 یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
 دخترک می گه خدا چرا ما .... مادرش می گه
 عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
 یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
 هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
 یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
 می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
 بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
 یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
 پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
 یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
 راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
 ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
 یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
 این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
 خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
 همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
 آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
 با نمی شه ، با نمی خوام ،‌با نشد ، با نداره
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 11:30  توسط آزاده  | 

بخون جالبه

 به غضنفر میگن ریس جمهور رو در یک جمله توصیف کن میگه: یبوست در اندیشه و اسهال در کلام.

سه روش فرشته شدن :

۱٫ ..

۲٫ ..

۳٫ ..

چیه ؟

تو اول ادم شو فرشته شدن پیشکشت

 

یک حقیقت زندگی:

هر چقدر به دیگران کمک کنی چند برابر ش از جایی که فکرشو نمکنی بهت کمک میشه

میگی نه؟ شماره حساب منو یادداشت کن……….

 

بخشید یه سوال شرعی دارم

دیشب خواب شما رو دیدم

الان نماز وحشت بر من واجبه ؟؟

 

شبکه خبر

پرس تی وی Press Tv

آی آر آی بی ان ان IRIBNN

فاکس نیوز Fox News

الجزیره Aljazeera

سی ان ان CNN

العربیه Alarabia

بی بی سی BBC

ان بی سی NBC

.

.

همه تایید کردند که :

تو عزیز دلـــــــمــــی

 

 

 

 

صرف فعل نشستن به گویش لری:
مو بنیشم
تونم بنیشی
اونم بنیشه
ما كه بنیشیم
شمام كه بنیشید
دیه جا نی اونا بنیشن!!!
 

...

 

از یه دیوونه میپرسن چی شد دیوونه شدی میگه راستش من یه زن گرفتم كه یه دختر 18 ساله داشت.دختر زنم با بابام ازدواج كرد پس زن من مادر زن پدر شوهرش شد.دختر زن من پسری زایید كه داداش من و نوه زن من بود پس نوه منم بود پس من پدر بزرگ داداشم شدم . زن من پسری زاییدكه زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و مادر بزرگ اون شد پس پسرم داداش مادر بزرگش بود و من خواهرزاده پسرم شدم

 

...

 

۹۳۵۰۰۰۱۴۰۰ این شماره ی پینوكیو ست زنگ بزن ببین چطور آدم شد شاید تو هم بشی

 

...

 

پیف... اه اه اه... چه بوی گندی... خفه شدیم... چه خبرته؟ مگه چی خوردی؟
!حمیییییییییییید

.

.
تبلیغ كنسرو لوبیای تبرك

 

...

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم بیكار نباشی اینا رو دادم واسشون سوال پیدا كنی

 

...

 

خواستم ازت تشكر كنم وبگم به تو افتخار می كنم. چون تو تنها كسی هستی كه هیچ وقت منواز سر كار گذاشتنت ناامید نمی كن

 

...

 

بخون. اگر هم عجله داری برو یه جای خلوت و تنهایی بخونش
...
...
پشت سرتو بپا
...
...
كسی نیست داری می خونی؟
...
...
خوب خدا را شكر كسی نیست ببینه سركاری!

 

...

 

پنج راه حل برای خوشحال بودن : 1- داشتن یك دوست خوب مثل من 2- داشتن دوستی مثل من 3- فقط داشتن من 4- داشتن من 5- من

 

...

 

دستت رو بذار رو یه طرف صورتت ....... گذاشتی !؟

خوب به این پدیده میگن ماه گرفتگی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 11:23  توسط آزاده  | 

محکمه الهی

 


یه شب که من حسابی خسته بودم

همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد

یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه، مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد

بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد

نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم

نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم

حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد

نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد

از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟

این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن

خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد

بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد

از اون قیافه هــای حق به جانب

هم از خودی شاکی هم از عجانب

*از اون قیافه هــای پـشـم و پـیـلـی

*از اون اعُجـوبـه هـای چـرب و چـیـلی

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست

پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن

مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن

اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت

حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه

آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا

یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت

یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن

یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

فوری در آورد واسه شون چک کشید

گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده

دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه

تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش

کشون کشون برد و یه جایـی بستش

رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن

تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد

داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی

یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن

بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده

تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه

کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه

ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی

بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی

چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی

این همه که روضه و نوحــه خونـدی

یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟

خیال می کردی ما حواسمــون نیس

نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن

می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه

بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف

تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه

جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن

کشون کشون همـه رو پیش آوردن

گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن

بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

مأ موره گف میگم بهت مــن الان

مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن

بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها

کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن

زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن

خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن

بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

همیشـــه در حــال نظاره بــــودن

شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

خیام اومد یه بطری ام تــو دستش

رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم

گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن

بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی

این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو

نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

نـــه مال این نــــه مال اونـو برده

فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده

آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم

اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن

نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

حضرت اسرافیل از اونــــور اومد

رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن

فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا

تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود

الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد

همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی بود اون دیگه

بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا

یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو

بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی

مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه

گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

توماس ادیسون کــه مسلمون نبود

ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر

نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده

با سیم میماش شب رو به صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید

خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد

یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ

[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود

خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید

بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود

خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه

و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود

اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟

در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه

دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد

نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم

اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده

یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت

دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته

اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه

چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم

دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست

وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست

متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه

مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس

صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد

اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم

گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم

داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 9:27  توسط آزاده  | 

سخن عشق تو...

قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد...

چه جوری شد...

اینجوری عاشقت شدم

شاید می گم تقصیر توست

تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات آمدم

ببین که دلسپرده داری

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم را

عاشقانه هدیه کردم

تو دریا باش ومن

جویباره عشق و در تو جاری

من از پروانه بودن هام

من از دیوانه بودن هام

من از بازی یک شعله سوزنده

که آتش زده بر دامان پروانه

نمی ترسم

من از هیچ بودنها

من از عشق نداشتن ها

من از بی کسی و خلوت انسانها

می ترسم

راستی چی شد...

چه جوری شد...

اینجوری عاشقت شدم

شاید می گم تقصیر توست

تا کم شه از جرم خودم

من از عمق رفاقت هام

من از لطف صداقت هام

من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها

نمی ترسم

من از حرف جدای ها

مرگ آشنهای ها

من از میلاد تلخ بی وفای ها

می ترسم


سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم

رنگ رخساره خبر می دهد از سوز نهانم

نه مرا طاقت غربت نه تورا خاطر غربت

دل نهادن به صبوری که جز این چاره ندانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرساندم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:21  توسط آزاده  | 

چند واقعیت...

 

چند واقعیت

توی کتاب خوندم سیگار بده نکشیدم. توی کتاب خوندم مشروب بده نخوردم. توی کتاب خوندم دوست دختر بده دیگه کتاب نخوندم

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید تا این که او را به خاطر غرورتان از دست بدهید 

............. 

هیچ وقت دل به کسی نبند...چون این دنیا اینقدر کوچیکه که توش 2 تا دل کنار هم جا نمی شن...!!ولی اگه دل بستی,هیچ وقت ازش جدا نشو ...!چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی

ویلیام شکسپیر میگه: کسی را که دوسش داری ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر می گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت 

............ 

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیتهای ظاهریت 

........... 

بچه ها چه شوخی شوخی قورباغه های مرداب را سنگ میزنند و قورباغه ها چه جدی جدی میمیرند

.......... 

همیشه برای کسی بخند که میدونی به خاطر تو شاد میشه... واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری و اشک میریزی برات اشک میریزه... برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه... عاشقه کسی باش که دوستت داشته باشه 

.....................

یکی به خدا میگه 10000000 سال برات چقدره؟ خدا میگه یک دقیقه، میپرسه 10000000 دلار برات چقدره؟ خدا میگه اندازه یک اکانت، میگه پس خدا یک اکانت به من بده، خدا میگه باشه، فقط یک دقیقه صبر کن

آدمها خیلی نمیتونن از هم دور بشن بالاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن و برش دار 

.......... 

عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با حسرت دیدار تو بودن زیباست

فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته

زندگی انسان دو قسمت است : قسمت اول در انتظار قسمت دوم و قسمت دوم در حسرت قسمت اول 

/////////// 


...................عشق مرد قسمتی از زندگی او و عشق زن همه زندگی اوست!
............. 

دنیا گلی است که گلبرگ هایش خیالی و خارهایش حقیقی است! خوشبخت ترین انسان کسی است که خداوند دلی پر از احساس به او داده باشد!   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:14  توسط آزاده  | 

آدمک

آدمک آخر دنیا ست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند... 

آدمک ساکت ....اما شاهد
شاهد بیرحمی های روزگار با دهقان پیر
بیرحمی های داس
شاهد تنهایی من وتو ................

 آدمک ، تنها
حرفی نمی زند
آدمک تن ها نگاه می کند به آن دورتر ها
تا پرنده ای از افق
روی دست هایش که سال هاست باز مانده
لحظه ای خستگی از تن به در کند
آدمک سال هاست
تن ها نگاه می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:23  توسط آزاده  | 

سهراب سپهری...

قايقي خواهم ساخت


قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت"

خانه ی دوست کجاست؟(سوال)

در فلق بود که پرسید سوار،

                              آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت ،

                             به تاریکی شن ها بخشید.

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت ،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است.

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ ،

                              سر به در می آورد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی،

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

و در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور،

و از او می پرسی:

خانه ی دوست کجاست؟


                                         خانه دوست کجاست؟؟(پاسخ)

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پردوست

کنج دیوارش دوستانم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر وصفامان گردد

یک سبد بوی گل یاس به ما هدیه دهد

شرط وارد گشتن شستشوی دلهاس

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاس

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار

خانه دوستی ما اینجاس

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست؟؟؟


 


دنگ...، دنگ...

ساعت گيج زمان در شب عمر

ميزند پي در پي زنگ.

زهر اين فكركه اين دم گذر است

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

لحظه ام پر شده از لذت

يا به زنگار غمي آلوده است.

ليك چون بايد اين دم گذرد،

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است.

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است.

***

دنگ...، دنگ...

لحظه ها مي گذرد.

آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر

نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است.

تند برمي خيزم

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

رنگ لذت دارد، آويزم،

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پيكر او مي ماند:

نقش انگشتانم.

***

دنگ...

فرصتي از كف رفت.

قصه اي گشت تمام.

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

وا رهاينده از انديشه من رشته حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوند با فكر زوال.

***

پرده اي مي گذرد،

پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

رنگ مي لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ:

دنگ...، دنگ...،

N»گ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:29  توسط آزاده  | 

باور نکن تنهایت را...


باور نکن تنهایت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیک تر تو
از توبه تو نزدیک من
باور نکن تنهایت را
تا یک دل ویک درد داری
تا در ازعبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایت را
هر جای ابن دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:13  توسط آزاده  | 

فریدون مشیری

 

 

كــــوچــــه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهانخانه‏ء جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشهء ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا وگل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آمد تو به من گفتي:

«از اين عشق حذر كن

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آيينهء عشق گذران است

تو كه امروز دلت با دگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن»

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم:

«حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش از تو؟ هرگز نتوانم

روز اوّل كه دل من به تمنّاي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم ، نه گسستم

باز گفتم كه: تو صيّادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم...»

 

اشكي از شاخه فروريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

 

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نه گسستم نه رميدم

 

رفت در ظلمت شب آن شب و شب‌هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....

 

 

من فكر مي كنم پس هستم . « دكارت »

من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو »

 

 


از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:49  توسط آزاده  | 

...for you

مهم اين نيست که تو add ليست مسنجرم چند نفر add شدن. مهم اينه که تو قلبم فقط يک نفر add شده باشه که با هم on بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم off بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه!!!(Just 4 u)  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:9  توسط آزاده  | 

جملات جالب

اینم چند تا جمله جالب:

يک چيز از اون

تواناترین مترجم كسی است كه سكوت دیگران را ترجمه كند



فرصت ها در دل دشواری ها نهفته است (آلبرت اینشتن)



سعادت دیگران قسمت مهمی از خوشبختی ما میباشد.



خوشبختی شكل ظاهری ایمان است، تا ایمان و امید و سخت كوشی نباشد، هیچ كاری را نمی توان انجام داد.



بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی بزرگتر از فكر او. (همیلتون)



همیشه فکر میکردیم چون گرفتاریم به خدا نمیرسیم ولی چون به خدا نمیرسیم گرفتاریم !!



تعریف وتمجید كردن از چیزی كه كاملا از ان اگاهی ندارید نوعی جهل است.



مشکلات بزرگ امروز ؛ مسائل کوچک دیروز هستند که به موقع حل نشده اند.



در زندگی کسی موفق است که, همیشه جویای موفقیت باشد



آدمی زاییده افکار خویش است و فردا همانی خواهد شد که امروز می اندیشد .



آنان که قدرت را با پول میخرند ، عدالت را هم با پول میفروشند.



راه زندگی ، با همه پیچ و خم هاش برای همه بازه . اما تنها کسانی به انتهامیرسند که ناهمواری را بهانه نکنند



چه ساده با گریستن خود زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم و میان این دو معمایی می سازیم به نام زندگی.



نیکی به جای نیکی کار هر کسی است ولی نیکی به جای بدی رفتار جوانمردان است .



کانون خوشبختی در درون توست پس آن را در زمین و آسمانها جست و جو مکن



جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست !



" اگر تنها از امید انتظار معجزه داری در اشتباهی، امید باید با حركت توأم باشد. (محمد اقبال) "
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:21  توسط آزاده  | 

کهن ترین متن فلسفی در مورد عشق

 

دیالوگ سومپوزیون ، یا آن گونه که در زبان های جدید اروپایی ترجمه می شود ، میهمانی (Symposium). بدون شک قلّه زندگی فکری افلاطون (Plato) و کهن ترین متن فلسفی درباره عشق یا همان اروس (ἔρως) است. در این اثر افلاطون با تمام قدرت فلسفی و ادبی بر ما ظاهر می شود و شاید این زیباترین نمایش عشق به صورت کامل و خدایگونه خود باشد. برای کسی که هنوز چیزی انسانی را در قلب خود احساس می کند، خواندن سومپوزیون می تواند به اندازه تمامی طول عمر ادامه داشته باشد;  هربار با تجربه های جدید و لذت های یگانه که انسان را به فراتر از تجربه های انسانی پرواز می دهد و این تجربه ناب ِ ابدی بودن را در ذهن جاری می سازد. اگر به ادعّای ِ سقراط (Socrates)، تنها هنر ِ او عشق باشد ، این نماد ِ فلسفه و فیلسوف ِ کامل به ما آموخته است که فلسفه چیزی بجز عشق نیست. تجربه عشق همان فلسفه است تنها به زبانی دیگر.  

عنوان این اثر در زبان یونانی Sumpósion از فعل sympotein به معنای «نوشیدن با یکدیگر» می آید. سومپوزیون، در فرهنگ یونان باستان میهمانی است برای نوشیدن و مباحثه کردن در میان انسان های دانا. اگر ما سومپوزیون را با میهمانی های دوستانی خود مقایسه کنیم، عمق دره ای که ما را از یونانی های باستان و تجربه انسانی آن ها جدا می سازد درک خواهیم کرد. سومپوزیون، میهمانی مردمان عادی و نابالغی نیست که سعی داشته باشند تا حد ممکن مست و تهی شوند. سومپوزیون مکانی برای گفتگو با زنان زیبا و کسب ِ لذتهای حیوانی نیست. سومپوزیون، میهمانی انسان های دانا برای گفتگو درباره سئوال های انسانی و متعالی است. کارکرد شراب در سومپوزیون مستی و جنون ِ جوانی نیست. شراب ابزار ِ کسب شجاعت است زیرا که شجاعت فضیلت مردان ِ دانا برای سخن گفتن از موضوعات الهی و شریف است. این فیلوسوفوس Philosophos مستی، شرط لازم برای تحقیق ِ خالصانه الهی یعنی philosophia  یا همان جستجوی دانش است. مرد، به راستی فضیلتمند است که شایسته چنین تحقیقی است زیرا این تنها اوست که می داند «زندگی ِ ناسنجیده شایسته سپری شدن توسط انسان نیست». اگرنه برای یک انسانی عامی، لذت و زندگی سرشار از مستی و دیوانگی , سعادت ِ کامل است.

دیالوگ سومپوزیون با یک نقل قول غیر مستقیم آغاز می شود. از ابتدا متوجه می شویم که ما نمی توانیم دانش مستقیمی از آن چه در سومپوزیون اتفاق افتاده است داشته باشیم مگر به واسطه روایتی که از سوی دیگری نقل شده باشد. ما برای شنیدن گفتگویی درباره عشق دعوت نشده ایم زیرا شاید این موضوع شایسته شنیده شدن توسط انسان هایی که مانند سقراط و آریستوفان دانا و متعادل نیستند نباشد. سقراط با گفتن این که خود او دعوت نشده است به ما یادآور می شود که او حتی خود را شایسته دعوت شدن در یک میهمانی برای گفتگو درباره مسائل الهی نمی داند . او خود را به میهمانی تحمیل می کند تا به ما نشان دهد که ما به طریق اولی دعوت نشده ایم. اگر سقراط ، این انسان ِ پر رمز و راز و نماد فلسفه دعوت نشده است ، ما انسان های حقیر و میان مایه نمی توانیم چیزی بجز شنوندگان این داستان ِ الهی باشیم. اما با همه این ها سقراط، ما را کاملا ناامید نمی سازد. او با گفتن این که حتی یک انسان عامی می تواند بر سر میز ِ انسانی که بسیار بالاتر از اوست دعوت شود ما را اندکی امیدوار می سازد. اما همه اینها به شرطی است که ما پیروانی فرمانبر و رام باشیم. 

آن کس که می خواهد داستان ِ سومپوزیون را برای ما نقل کند دودل است. آشکار می شود که او قصد ندارد دانش – sophia را برای ما آشکار سازد. اما او سرانجام با تاکید ِ شخص دیگر داستان تسلیم می شود و شروع به نقل داستان می کند. او داستان را در هنگام راه پیمودن به سوی آتن نقل می کند. همین فضای ِ نقل ِ داستان به ما نشان می دهد که این روایت نمی تواند در شهر نقل شود. شهر در اینجا نماد ِ کامل ِ ناآگاهی انسان است. شهر همان غار ِ افلاطون است ؛ خالی از نور و دانش. در شهر است که انسان های عامی و میان مایه سکونت دارند. در عین حال پایان ِ داستان یکسره مبهم است. انگار که گفتگو درباره عشق آن چنان ما را جادو زده کرده است که ما در مسیرِ آتن یکسره گم گشته ایم ؛ راهی که با نقل ِ داستان عشق طی می شود جاده ای است که انتهای ِ آن ناکجا است.

شخصیت اصلی نوشته های افلاطون ، سقراط ، که همواره بر نادانی خود تاکید می کند این بار در اظهار نظری تعجب بر انگیز تنها هنر خود را عشق معرفی می کند و برخلاف سایر موارد که از گفتگو کردن اجتناب می کند این بار با اشتیاق می خواهد از عشق سخن بگوید. عشق آنقدر سحر آمیز است که این بزرگترین اندیشمند ِ تاریخ نیز نمی تواند از سخن گفتن درباره آن دوری کند : انگار که سقراط فلسفه را تنها وسیله پرداختن به دغدغه اصلی خود می داند. عشق موضوع فلسفه نیست بلکه فلسفه ابزار عشق است. فلسفه راهی است که در انتها به عشق ختم می شود.

نخستین کسی که سخن از عشق را آغاز می کند آریتودوموس است. او عشق را تنها وسیله آموختن ِ آن چه می داند که هیچ کس نمی تواند به انسان بیاموزد. عشق مانند آموزگاری است که زندگی را به انسان ِ عاشق  می آموزد. انگار که زندگی بی عشق ناتمام است. از نظر او بدون عشق هیچ کس نمی تواند کاری بزرگ انجام دهد. عشق آموزنده زیبایی و شایستگی است. «اگر عاشقان و معشوقان به میدان جنگ بروند بر همه پیروز خواهند شد اگرچه تعداد آنها اندک باشد». عشق تنها عاملی است که می تواند یک انسان را به خلق کردن ِ آثار ِ فراانسانی و الهی توانا کند. تنها تجربه بشر برای اثبات درستی این سخن کافی است. بزرگترین آثار هنری و موسیق ها و کتاب های ِ جهان حاصل عشق و نیاز ِ بی نهایت به دیگری است. اینجا داستان ِ زیبای ِ عشق ِ آلکستیس(Alcestis) و آدمتوس نقل می شود تا شاهدی باشد بر یگانگی و زیبایی عشق که حتی خدایان هم در مقابل ِ عظمت و زیبایی آن سر فرود می آورند. آلکتسیس آنقدر به شوهر خود آدمتوس عشق می ورزد که با سرنوشت قرار می گذارد که در هنگام ِ مرگ ِ آدمتوس بجای ِ همسرش بمیرد. هیچ کس دیگر بجز آلکستیس حاضر نیست چنین فداکاری را متحمل شود.  حتی پدر و مادر ِ پیر و رو به مرگ ِ آدمتوس حاضر نیستند برای فرزند خود دست از جان ِ خود بردارند.  اما آلکستیس این سرنوشت را می پذیرد تا بجای ِ معشوق ِ خود جان بدهد. پرسفونه ، ملکه دنیای ِ مردگان آنقدر تحت تاثیر عشق آلکتسیس و عمل فداکارانه او قرار می گیرد که او را از دنیای ِ مردگان باز می گرداند تا با معشوق خود به زندگی ادامه دهد.

اما این تنها عاشق نیست که باید در پای ِ معشوق فداکاری کند. شایسته تر این است که معشوق در پای ِ عاشق فداکاری کند زیرا خدای ِ عشق در قلب ِ عاشق قرار دارد و مقام ِ عاشق بسیار والا و الهی است. اگر معشوقی در پای ِ معشوق دست به فداکاری زند عملی شایسته تحسین و احترام انجام داده است. اما باید دانست که هرعشقی شایسته ستایش نیست. زیرا عشق می تواند جلوه زمینی و حیوانی هم به خود بگیرد. عشقی که برای لذتهای ِ بدنی باشد عشق ِ واقعی نیست. عشقی واقعی است که موضوع ِ آن زیبایی ِ روح ِ و اندیشه معشوق باشد. کششی که از زیبایی ِ روح و اندیشه نشأت گرفته باشد بی پایان و ابدی است. 

شاید زیباترین و سحرانگیز ترین قسمت ِ سومپوزیون افسانه ای باشد که آریستوفان نقل می کند. آریستوفان داستانی از سالهای دور را نقل می کند که در آن انسانها به شکل امروزی خود نبودند. در آن دوران انسانها چهار پا و چهار دست و دو سر داشتند. در واقع انسانها زن ها و مردهایی بودند که جفت جفت از پشت به یکدیگر متصل شده بودند. این موجودات آنقدر قدرتمند و توانا بودند که خدایان از قدرت آنها به هراس افتاده بودند و بیم آ نرا داشتند که روزی این انسان ها بر خدایان پیروز شده و خود بر جهان حاکم شوند. خدای خدایان ، زئوس ، برای آن که از قدرت آن ها بکاهد دستور داد تا آنها را مانند سیب به دو نصف کرده و در سرتاسر زمین پراکنده کنند. هر نیمه این موجودات برای خود انسانی مانند انسان های امروزی و عادی شد. اما آن لذت و عشق و نیاز ِ جاودانی و کهن هنوز در جان انسان ها باقی است. آن ها در تمام ِ عمر خود به دنبال نیمه دیگر خود سرگردانند و همه جا را جستجو می کنند تا بار دیگر به او بپیوندند. اروس یا همان خدای عشق انسان ها را در این کار یاری می دهد و واسطه ای است برای رساندن این نیمه های ِ از هم جدا شده به یکدیگر.  هر دو انسانی که روزی از هم جدا شده اند اگر به یکدیگر دست پیدا کنند هیچ گاه از یکدیگر خسته و دلزده نخواهند شد زیرا آن ها جزئی از یکدیگر هستند. به همین جهت است که اگر از دو عاشق سئوال کنید برای چه به یکدیگر دلبسته اید و چه از هم می خواهید هیچ پاسخی نخواهید یافت. آن ها به یکدیگر نیازی ندارد. عشق و کشش آن ها از لذتهای بدنی سرچشمه نگرفته است بلکه نیاز ِ آنها تکاملی است که از به هم پیوستنشان حاصل می شود. آن ها نیمه های یکدیگرند و تنها با یکدیگر آرامش خواهند یافت و اگر نیمه خود را پیدا نکنند تا انتهای عمر سرگردان و بی قرار باقی خواهند ماند.

 

آگاثون که میهمانی در خانه او جریان دارد سررشته سخن را به دست می گیرد و سخنانی زیبا در وصف خدای عشق ، اروس ، می گوید. از نظر او خدای عشق پاهایی زیبا دارد زیرا هیچگاه بر زمین راه نمی رود. او تنها بر دل ها و ذهن های  انسان ها قدم می گذارد. او شجاعترین ِ خدایان است زیرا هیچ چیز شجاع تر از عاشق نیست. به همین دلیل است که عاشق هیچ گاه از ابراز ِ عشق خود ترسی به دل راه نمی دهد و آن را به سرعت آشکار می کند. سقراط که تمامی سخنان ِ خود را برای انتهای ِ داستان گذارده است با تایید سخنان دیگران آغاز می کند اما تاکید می کند که با تمامی این سخنان ِ زیبا هنوز هم تمامی ِ حقیقت درباره عشق گفته نشده است. او با دیگران هم عقیده است که عشق به همراه خود زیبایی می آورد. اما عشق همان زیبایی نیست. از نظر سقراط همه انسان ها در درون خود زیبایی نهفته ای دارند. وظیفه عشق آشکار کردن این زیبایی درونی است. عشق زیبایی های درون ما را نمایش می دهد. عشق پاسخ نیاز انسان به جاودانگی است. انسان با عشق طعم جاودانگی را می چشد زیرا عشق از انسان و تجربه او فرا تر می رود. عشق تنها تجربه ای در زندگی ِ کوتاه و ناپایدار ِانسان های ِ فانی است که می تواند آن ها را از زندگی عامیانه فراتر برد. گفتگوهای سحرآمیزِ  سقراط آنقدر ادامه پیدا می کند که تمامی میهمانان از خوشی و زیبایی ِ گفتار ِ او مست می شوند و خواب آنها را می رباید. اما سقراط  به تنهایی تا انتها بیدار می ماند و مجلس را ترک می کند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:59  توسط آزاده  | 

با عشق ممکن است

با عشق ممکن است

 

خط مي کشيد روي تمام سؤال ها

 

تعريف ها؛معادله ها؛احتمال ها

 

خط زدبه روي شايدواماوهرچه بود

 

خط زدبه روي قاعده هاومثال ها

 

خطي دگر کشيدبه«قانون خويشتن»

 

قانون لحظه هاوزمان هاوسال ها

 

ازخودکشيددست وبه خودنيزخط کشيد

 

يعني به روي دفترخط ها وخال ها

 

خط ها به هم رسيده ويک جمله ساختند

 

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:55  توسط آزاده  | 

...راز کلمات

 

 

مناسب ترین کلمه:خداوند

زیباترین کلمه:عشق

پر احساس ترین کلمه:محبت

پر معنا ترین کلمه:نگاه

عالی ترین کلمه:دوستی

تلخ ترین کلمه:جدایی

دردناک ترین کلمه:خیانت

بد ترین کلمه:تمسخر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:39  توسط آزاده  | 

الو سلام...منزل خداست...

 

الو

سلام !منزل خداست؟

این منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار خداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد...حساب بنده هایتان جداست؟

الو...دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شده...خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟!!

نه...من دیگر ناله نمی کنم قرنها نالیدن بس است می خواهم فریاد بزنم!

اما اگر نتوانستم سکوت می کنم خاموش بودن بهتر از نالیدن است...

من پذیرفته ام که عشق افسانه است این در آشنا دیوانه است.

می روم از رفتن من باش شاد از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو زودتر میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی 

آرزو دارم بفهمی درد تلخی بر خورد سرد را...

گاهی گمان نمی کنم ولی می شود گاهی نمی شود نمی شود که نمی شود گاهی هزار دوره دعا

بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گدای گدای وبخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

شکستن یک دل چقدر توان می خواهد مگر؟

که پنداشتی...آنکه قوی بود تو بودی .....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:27  توسط آزاده  | 

سعدی علیه الرحمه

 هر چه گويم عشق را شرح و بيان              چو به عشق آيم خجل باشم از آن

 ای قناعت توانگرم گردان                          که ورای تو هيچ نعمتی نيست

 کنج صبر اختيار لقمان است                    هر که را صبر نيست حکمت نيست

 گر گزندت رسد زخلق مرنج                        که نه راحت رسد زخلق نه رنج

 از خدا دان خلاف دشمن و دوست                 که دل هر دو در تصرف اوست

 خواهی که خدای بر تو بخشد                          با خلق خدای کن نکويی

 همراه اگر شتاب کند در سفر تو نيست           دل بر کسی مبند دلبسته تو نيست

 همراه اگر شتاب کند در سفر تو نيست دل بر کسی مبند دلبسته تو نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:26  توسط آزاده  | 

مهدی اخوان ثالث

(خدایی شعراش قشنگه)

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت اما  آه!

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون  نه ماه جادو کرد!

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9:47  توسط آزاده  | 

سرگذشت افسانه پرست

گفتم: ای پیر جهان دیده بگو ..

از چه تاگشته بدینسان کمرت!؟

مادرت زاد با این صورت زشت؟..

یاکه ارثی است تو را از پدرت !؟

ناله سرداد : که فرزند .. مپرس

سرگذشت من افسانه پرست

اسمان داند و دستم که چه سان

کمرم تا شد و تاخورده شکست  !

هرچه بدیدم از این نظم خراب

همه از دیده ی قسمت دیدم ..

فقر و بد بختی خود در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم  !

تن من یخ زده در قبر سکوت !

دلم اتش زده از سوزش تب !

همه شب تا به سحر لخت و ملول

اسمان بود و من و دست طلب

عاقبت در خم یک عمر تباه

واقعیات به من لج کردند..

تاکه چاره بجویم ززمین:

کمرم را به زمین کج کردند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9:42  توسط آزاده  | 

شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده ...
دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است

دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است

دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست

دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن

دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني

دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد

دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن

دانشجوي شكاك ( ) : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد


دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:0  توسط آزاده  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:50  توسط آزاده  | 

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:49  توسط آزاده  | 

شاملو


افق روشن

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.

روزي كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري ست.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه

نبرم.

روزي كه هر لب ترانه ئيست

تا كمترين سرود، بوسه باشد.

روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي

و مهرباني با زيبائي يكسان شود.

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

و قلب

براي زندگي بس است.

و من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي

كه ديگر

نباشم.قفل

افسانه ئيست

هیچ وقت تنهام نذار....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:31  توسط آزاده  | 

به تو می اندیشم ...

 

 

 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی این ابر سپید٬

روی این آبی آرام بلند٬

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟؟؟

نه به باد٬ نه به آب٬ نه به برگ٬

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام٬

نه به این خلوت خاموش کبوترها٬

من به این جمله نمی اندیشم!!!

من مناجات درختان را هنگام سحر٬

رقص عطر گل یخ را با باد٬

نفس پاک شقایق را در سینه کوه٬

صحبت چلچله را با صبح٬

نبض پاینده هستی را در گندم زار٬

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل٬

همه را می شنوم... می بینم...

من به این جمله نمی اندیشم!!!

به تو می اندیشم.......

ای سراپا همه خوبی٬ تک و تنها به تو می اندیشم!!!

همه وقت٬ همه جا٬

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!!!

تو بدان این را تنها تو بدان٬

تو بیا... تو بمان با من تنها٬ تو بمان...

جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز...

ریسمانی کن از آن موی دراز٬

تو بگیر٬ تو ببند٬ تو بخواه٬

پاسخ چلچله ها را تو بگو٬

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست...

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش..........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:17  توسط آزاده  | 

آغاز خلقت ...

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می كشید
وقتی عطش طعم تو را با اشك هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یك آن شد این عاشق شدن دنیا همان لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی كه من عاشق شدم شیطان به نامم سجده كرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:58  توسط آزاده  |